العلامة المجلسي

598

حياة القلوب ( فارسي )

پس مادرش را آورد به خانهء فرعون ، چون مادرش موسى را به دامن گرفت وپستان را در دهان أو گذاشت بر پستان أو چسبيده به شوق تمام تناول نمود . فرعون واهلش شادى كردند ومادرش را گرامى داشتند وگفتند : اين طفل را براي ما تربيت كن كه تو را چنين وچنان خواهيم كرد ، ووعده‌هاى بسيار به أو دادند ، چنانچه حق تعالى فرموده است كه : « رد كرديم موسى را بسوى مادرش تا روشن گردد ديدهء أو واندوهناك نباشد ، وتا بداند كه وعدهء خدا حق است ، وليكن أكثر مردم نمىدانند » « 1 » . وفرعون مىكشت فرزندان بني إسرائيل را هر يك كه از ايشان متولد مىشد وموسى را تربيت مىكرد وگرامى مىداشت ، ونمىدانست كه هلاكش بر دست أو خواهد بود . پس چون موسى به راه افتاد ، روزى نزد فرعون بود كه فرعون عطسه كرد ، موسى گفت : « الحمد لله رب العالمين » ، فرعون اين سخن را بر أو انكار كرد وطپانچه‌اى بر روى أو زد وگفت : اين چيست كه مىگوئى ؟ ! پس برجست موسى وبر ريش فرعون چسبيد وقدرى از آن كند ، وفرعون ريش بلندى داشت ، پس فرعون قصد كشتن موسى كرد ، آسيه گفت : طفل خردسالى است ، چه مىداند كه چه مىگويد وچه مىكند ! فرعون گفت : چنين نيست ، بلكه دانسته مىگويد ومىكند . آسيه گفت كه : اگر خواهى كه امتحان كنى ، نزد أو طبقى از خرما وطبقى از آتش بگذار ، اگر ميان خرما وآتش تمييز كند ، چنان است كه تو مىگوئى . چون هر دو را نزد أو گذاشتند وخواست كه دست به جانب خرما دراز كند جبرئيل نازل شد ودستش را بسوى آتش گردانيد ، پس اخگرى برداشت ودر دهان گذاشت وزبانش سوخت وفرياد زد وگريست ، پس آسيه به فرعون گفت : نگفتم كه أو نمىفهمد ، پس فرعون عفو كرد از أو . راوي به حضرت عرض كرد كه : چندگاه موسى عليه السّلام از مادرش غايب بود تا به أو برگشت ؟

--> ( 1 ) . سورهء قصص : 13 .